![]() |
![]() |
|
| چون برسي به كوي ما........خامشي است خوي ما |
|
هر بار که مرا می دید ساعت ها گریه می کرد، آخرین بار که به سراغم آمد دیوانه وار می خندید، وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت: تعجب نکن که چرا می خندم، من دیگر آن زن سابق نیستم، بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی و من های های گریستم. تازه حرف هایش را تمام کرده بود که یکباره، قطره اشکی سرگردان در گوشه چشمانش لنگر انداخت. با طعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی. پس این قطره اشک چیست؟ اشک را پاک کرد و فیلسوفانه گفت: این؟! قطره، اشک نیست. نقطه است، می فهمی ، نقطه. این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله ی ، آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم. من دیگر به هیچ چیز مردان ایمان ندارم، جز به یکپارچگیشان در نامردی... کارو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/09/08ساعت 15:46 توسط کسری |
|
|
"من آلیس نستم، آما اینجا سرزمین عجایبه" چند وقته داره گُر و گُر آدم جدید میاد تو زندگیم. آدمای جدید که روابط جدید با خودشون میارن. روابطی که تو بعضیاشون اتفاقاتی میفته که تا حالا تجربه نکردم. نمی خوام بگم این تجربه های جدیدو دوس ندارم، اما هم زمانیشون داره گیجم می کنه. چندوقت پیش یه بنده خدایی تو حرفاش بهم گفته بود داره خودشو گم می کنه، اما نمی دونه چرا!! اون موقع بهش گفتم : ممکنه به خاطر هم زمانی اتفاقات عجیبی باشه که انتظار افتادنشونو نداره. نمی دونم چقدر حرفمو جدی گرفت. اما اون موقع اصلا فکرشو نمی کردم خودمم به این زودی به همچین حالی برسم. شاید یه مقدارشم به خاطر اینه که دیر به آدما اعتماد می کنم. حالا دلیل یا دلایلش........ بماند!! فقط امیدوارم احساساتم نسبت به این آدمای جدید با هم قروقاطی نشه!!
دیروز: حالا دلم قد کشیده. آن قدر که بلندی تو، توی آن جا شود. مادر همیشه می گفت:«بزرگی به عقل است، نه به قد». کاش می دید دلم چقدر با توبزرگ شده. چقدر بزرگ شدم، بزرگ شدی، بزرگ شدیم... امروز: شبیه ابر که می شوی، چشم هایم به جز مه نمی بیند. گفتم بزرگ شدم، اما نه بلندتر از نگاه تو. اگر بباری، من هم این پایین بارانی می شوم. فردا: چقدر حیف که بلند شدی. شبیه گنبد، شبیه دعا، شبیه اجابت. حالا از همه آرزوها و کاش های من بلندتری. خدا کند قدت به ارتفاع افسوس های من نرسد.
پ.ن1: حموم رفتن ساعت یازده شب، در حالت عادی هیچ هیجانی نداره. اما اگه این حموم تو زیرزمین خونه قدیمیه مادربزرگ باشه و همه اهل خونه هم خواب باشن........ . من که بییییییییییییب کرده بودم. پ.ن2: از همینجا "عسل" رو به مقام اولی این پست نائل می کنم. دیگه سفارشی بود و نمی شد حرفشو زمین زد. پ.ن3: کسی فیلم "بوف کور" می خواد؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/02ساعت 18:58 توسط کسری |
|
|
امروز از صبح یاد روزها و خاطرات گذشته کرده بودم. از توضیح دادن اینکه به چه چیزهایی فکر کردم می گذرم. اما مهمترینشون 40چراغ بود. مجله ای که هیچوقت نمی تونم دست از خوندنش بکشم. امروز کل آرشیومو درآوردمو تک تکشونو ورق زدم. اگه بدونید چه خاطراتی برام زنده شد. یه چیزی خیلی حالمو گرفت. اینکه چه صفحه های خوبی قبلا تو مجله چاپ می شد، که الان جاشون واقعا خالیه. "سرگیجه" که منصور ضابطیان می نوشت و به نظرم بهترین صفحه تاریخ 40چراغ بود. "نفوذی" که چند وقتیه خبری ازش نیس. "دست نوشته های کودک فهیم" که چهار سال از آخرین چاپش گذشته، ولی طرفدارای «امیرمهدی ژوله» هنوز هم اصرار به برگشتنش دارن. "نشان پنجم بلاهت" که سیاسی ترین طنزهای مجله رو به قلم حسین یعقوبی داشت. "صید قزل آلا" "محرمانه" "دل ایدل" "سلام" ... نوشته های امیر ژوله همیشه یه تلنگری به آدم می زد. یه مطلبی توی "دست نوشته های کودک فهیم" نوشته بود که هنوز هم با اینکه می دونم آخرش چی می شه، اما بعد از هر بار خوندنش مو به تنم سیخ می شه: غصه های دل کوچک کودک فهیم -مامانم کجا می باشد؟ مادر بزرگم سرش را پایین می اندازد و می گوید: پیش خدا. -خدا آن پایین می باشد؟ مادربزرگم سرش را می آورد بالا و می گوید: نه مادر,آن بالا می باشد. -کدام بالا می باشد؟ مادربزرگم سرش را پایین می اندازد ومی گوید: بالا که نه, خدا همیشه همین جا پیش ما می باشد. -خدا که خودش پیش ما می باشد , چرا مامانم را پیش خودش برد؟ مادربزرگم سرش را میاورد بالا و با چشمان پراشکش میگوید:الهی قربانت بروم و یک عدد بوسم می کند. -آدم ها کی میمرند؟ بابایم میگوید: هر وقت به اندازه کافی گریه کرده باشند. -مامانم خیلی گریه کرده بود؟ بابایم سرش را پایین می اندازد و میگوید : خیلی گریه کرده بود. -چرا خیلی گریه کرده بود؟ بابایم سرش را بالا می آورد ومی گوید : حتما خدا خواسته بود. -خدا که می خواست که آن قدر گریه مامانم در بیاید که بمیرد,چرا او رابه دنیا آورد؟ بابایم سرش را پایین می اندازد و میگوید: نمی دانم....خب.... -من که خیلی گریه کرده ام چرا نمی میرم؟ بابایم سرش را میاورد بالا و با چشمان اشک آلودش میگوید:الهی قربانت بروم و یک عدد بوسم می کند. -من روز مادر برای کی کادو بخرم ؟ عمویم سرش را پایین می اندازد ومیگوید : خب برای مادربزرگت. -روز عید ,بعد بابایم کی را بوس کنم؟ عمویم با همان سر پایین می گوید: خب مادربزرگت. -کی کارنامه ام را از مدرسه بگیرد؟ عمویم سرش را بالا نمی آورد و می گوید:خب ....مادربزرگت. -دعوایم با ممد فرنگیز خانم اینا؟ سوالای بی تربیتی که آدم رویش نمی شود ؟ خودم را برای کی لوس کنم؟ به حرف کی گوش ندهم که جیغش در بیاید؟ دیکته ام را کی بگوید؟ گره زدن بند کفشم؟ وقتی بزرگ شدم کی برایم دختر همساده را بگیرد؟ -عمویم با همان سر پایین می گوید:خب...خب...مادربزرگت. -آن وقت مادربزرگم از این کارها خوشحال می شود؟ عمویم با خوشحالی سرش را بالا می آورد ومیگوید: حتما...حتما. -پس چرا هر وقت این کارها را می کند,گریه اش میگیرد و با چشمان بغض آلود میگوید: الهی بمیرم ....قربانت بروم و یک عدد بوسم میکند؟ عمویم وقت نمی کند سرش را پایین بیندازد و با چشمان اشکی می گوید:الهی قربانت بروم و یک عدد بوسم می کند. من خیلی خدا را دوست می دارم و دلم می خواهد این سوال های سخت سخت را که هیچ کس جوابش را نمی داند از او بپرسم ولی نمی پرسم که چشمانش اشک آلود نشود. می پرسم که یک عدد بوسم کند......
پ.ن: «محبوبه حقیقی» یکی از نویسنده های مجله، الان سه هفته اس که توی این جریانات سیاسی بازداشت شده. من که کاری از دستم بر نمیاد جز دعا کردن. شما هم این لطفو می کنید؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/24ساعت 17:26 توسط کسری |
|
|
این بحر طویلو خودم خیلی وقت پیش خونده بودم. اما امروز دوباره دیدمش و خوندم و کلی بهم چسبید. گفتم بذارم که همه دور هم حالشو ببریم. نویسنده اش ابولقاسم حالته (یعنی بود).
"آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هر سوی نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی.
پ.ن1: تو پست قبلی خیلی از دوستان زحمت کشیده بودن و کلی راهنمایی ام کرده بودن، که بیشترش هم به دردم می خوره. اما فقط بعضی ها فهمیدن که تو این وضعیت هم دلی بیشتر از هم زبونی به دردم می خوره.
پ.ن2: دیگه اون احوالات فرت. تصمیم گرفتم بذارم یه مدت همه چی به حال خودش پیش بره. تا اطلاع ثانوی تمام مسائل و مشکلات دایورت شدن روی بیییییییییییییییییب. پ.ن3: رنجی که از این زمانه بردیم دگر هرآنچه که غصه بود خوردیم دگر خوردیم دگر! بیا فراموش کنیم ما زنده به آنیم که مردیم دگر نیما دهقانی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/19ساعت 18:44 توسط کسری |
|
|
چند ماه پیش که هنوز وبلاگ نداشتم، اون روزایی که محمد گیر داده بود یکی راه بندازم، همش بهش می گفتم: آخه وبلاگ داشته باشم که چی بشه؟ واسم می شه مثه یه دفتر خاطرات، یه تریبون آزاد پر از حرفای بی سروته ای که کسی حوصله شنیدنشو نداره.
تا حالا هم خیلی جلو خودمو گرفتم که اینطوری نشه. اما اینم اولین مطلبم نیس که همچیب حال و هوایی داره. "شب که می رسد، دلهره می گیرم................. ." دلم گرفته. دلم از آدما گرفته. دلم از آدمای اطرافم گرفته. "شب که می رسد، دلهره می گیرم. خوابم نمی برد، می ترسم از تاریکی و یاس............. ." نمی دونم از سادگی دل منه یا کوچیکی دنیای آدما ، که هیچکسو محرم رازهای دلم نمی دونم. "شب که می رسد، دلهره می گیرم. خوابم نمی برد، می ترسم از تاریکی و یاس. شب که می رسد، انگار همه غم های جهان در دلم آوار می شود، و درست در آخرین لحظه به یاد می آورم که................ ." بعضی وقتا دلم می خواد مسئولیت هیچ چیز و هیچ کسی رو قبول نکنم. مخصوصا وقتی قبول کردن اون مسئولیت وظیفه ام نبوده، ولی به خاطر خراب کردنش مجبور شدم جواب پس بدم. "شب که می رسد، دلهره می گیرم. خوابم نمی برد، می ترسم از تاریکی و یاس. شب که می رسد، انگار همه غم های جهان در دلم آوار می شود، و درست در آخرین لحظه به یاد می آورم که راه شیری از آسمان خانه من می گذرد."
پ.ن: دسته گل عشقم را به جای آب به خاک می سپارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/17ساعت 18:13 توسط کسری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر بار که فرصتی پیش میاد به خودم می گم: نه پسر ، این یکی نه ، اون یکی نه ، شاید این نباشه ، اینجا نه......شاید یه نفر دیگه ، یه جا دیگه.
فاصله بین سلام و خداحافظیم با آدما روز به روز داره کمتر می شه. اگه همینطوری پیش برم فکر می کنم دیگه سلام کردن یادم بره. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
| پیوندها |
|
خفن ترین وبلاگ کل دنیا!! (محمد) وحيد خلوت من عسل شیطونه مهوش نبض شب (فرزانه) ستاره سرخ (مژگان) نداي تنها شيداي شب (سارا) کافه النا آسمونی |
|
RSS
|